سلام ۲باره به همه ی دوستان و دشمنان گرامی.امیدوارم اونایی که دوست هستن همیشه خوش
به حالشون باشه و اونایی هم که دشمن هستن ، خدا به راه راست هدایتشون کنه.انشا الله.
میبینم که با پست های امین کلی حال می کنید. اگر می دونستیم زودتر می اوردیمش(خودتون یه
این کلمه رو بخونید من بلد نیستم عامیانه تایپش کنم!)
این آقا امین یکی دیگه از دوستای خوب منه (حتی بیشتر از خوب) که دقیقا هم دانشگاه و هم رشته
و .... تازه قراره هم خونه هم بشیم.
خوب دیگه زیاد ازش تغریف نمیکنم .پررو میشه.
میدونید که چرا پست جدید نداشتم؟ نمیدونید؟
بابا دانشگاه بودم. خونه دانشجویی. همش کنسرو خوردیمو کنسرو شدیم. ولی کلی اتفاقات
جالب پیش اومد.من ۲شنبه رفتم دانشگاه و دیروز که جمعه بود برگشتم.البته به همراه جمع کثیری
از دوستان و بستگان و وابستگان!؟
از دوشنبه شروع میکنم.دوشنبه صبح که رفتم ماهشهر کلید خونه رو نداشتم کلی وسیله داشتم و
هیچ کلاسی هم نداشتم. یعنی بد ترین چیزهایی که یه دانشجو میتونه با هم داشته باشه و نداشته
باشه.
آخه قرار گذاشته بودیم که اونا هم با قطار اول بیان که نیومدن.(قطار اول و دوم ۳ ساعت اختلاف زمانی
دارن)خلاصه بعد از کلی معلق بودن!! مینی بوس حسن (که بعدا مفصلا معرفیش میکنم) مشاهده شد.
البته با کلی تاخیر.خوب حالا وقت این بود که کلید رو بگیرم و برم خونه.
دیدم بچه ها هنوز نیومده دارن محوطه رو متر می کنن منم رفتم دنبال (ا) و بعد از نثار کردن چند کلمه
و نوش جان کردن یه جمله، گفتم "کلید رو بده میخوام برم خونه" آقا (ا) هم گفت که کلید رو از real
بگیر.منم قاطی کردمو با همون وسایلی که داشتم رفتم پیش real
گفتم :"سلام real چطوری کلید رو بده"
real :"کلید پیش (ا) بود برو ازش بگیر."
گفتم:"الان پیشش بودم .گفت از تو کلید بگیرم"
real : "من کلید ندارم"
خلاصه اینجا بود که ... بله قاطی کردم. بهش گفتم خونه میبینمت.
رفتم پیش (ا) بهش گفتم کلید رو بده.(ا) هم یه خنده!!! ای کرد و گفت "بیا ولی درو خوب باز نمیکنه ها"
....
نمیگم توی دلم چی گفتم ولی شما میدونید.!
فقط گفتم بیا خونه ببین چی میشه.
بالا خره رفتم خونه. ولی اعصابم از دست (ا) خورد بود و هرچی که جلوی پام اومد شوت کردم به
سمت در و دیوار. واقعا که.بعد از قرار گذاشتن و بد قولی کردن این جوری مچل شدن خیلی زور بود.
زیاد کشش نمیدم .ولی یه ضد حال درست و تپل به (ا) زدم که خودش هنوز نمیدونه.
خوب این تازه روز اول بود که اینجوری شروع شد.و بقولی "سالی که نکوست از بهارش پیداست"
ولی متاسفانه نه من میتونم تمام این هفته رو تعریف کنم نه کسی حال خوندنشو داره.
واسه همین بقیه اش رو میزارم واسه بعد.
راستی امسال چقدر زود گذشت. و چقدر الکی داریم پیر می شیم. البته شاید واسه من زود گذشته.
ولی درکل امسال خاطرات خوب و بد زیادی داشتم که خوبهاش بیشتر از بدهابود . بدها رو هم میگم
یه لنگه پا بایستن که دیگه تکرار نشن! واسه خوبها هم مهر صد آفرین میزنم که ...
برای همگی از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم.
روز و شبتون بخیر.خداحافظ.
19 اسفند 1385
+ نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت
1 PM |